تبليغاتX
جهان وارون

 
 

زندگی کردیم  اما باختیم

  کاخ خود را روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را

با کمر باید کشید این کوه را

زندگی با همین غمها خوش است

با همین بیش و همین کمها خوش است

باختیم و هیچ شاکی نیستیم

بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم

                                                                                                           از طرف دوست عزیزم



سه شنبه دوازدهم آبان 1388 |

 
 

خدایا: 

 

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

 

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

 

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

 

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

 

اما آنچنان که تو دوست داری

 

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

 

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت    

دکتر شریعتی



پنجشنبه هفتم آبان 1388 |

 
 

خداوندا تو میدانی که انسان بودن


و ماندن در این دنیا چه دشوار است


چه رنجی میکشد آنکس که انسان است


و از احساس سر شار است

 

دکتر شریعتی



پنجشنبه هفتم آبان 1388 |

 
 

عجب صبري خدا دارد !

عجب صبري خدا دارد !

 اگر من جاي او بودم

همان يك لحظة اول .. كه اول ظلم را مي‌ديدم از مخلوق بي‌وجدان ،

جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر ، ويرانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه در همسايه صدها گرسنه ،

چند بزمي گرم عيش و نوش مي‌ديدم ،

نخستين نعرة مستانه را خاموش آن دم  بر لب پيمانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه مي‌ديدم يكي عريان و لرزان

ديگري پوشيده از صد جامة رنگين، زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، نه طاعت مي‌پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان سجدة صد نامه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم، براي خاطر تنها يكي

مجنون صحراگرد بي‌سامان هزاران ليلي نازآفرين را كو به كو

آواره و ديوانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم، به عرش كبريايي با همه صبر خدايي

تا كه مي‌ديدم عزيز نابجايي ناز بر يك ناروا گرديده ، خواري مي‌فروشد

گردش اين چرخ را وارونه بي‌صبرانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه مي‌ديدم مشوش عارف و عامي

ز برق فتنة اين علم عالم‌سوز مردم‌كش ، به جز انديشة عشق و وفا ،

معدوم هر فكري در اين دنياي پرافسانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

چرا من جاي او باشم ؟!

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم ، يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !
عجب صبري خدا دارد !


اینم اولین پست من به عنوان تشکر از دوستی که بیشتر از این کلمه ها دوسش دارم.......

مثل پست های خودش نیست .....باید ببخشید



چهارشنبه هشتم مهر 1388 |

 
 

 

نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست

بشنو از دل ، دل حریم کبریاست

نی بسوزد خاک و خاکستر شود

دل بسوزد خانه ی دلبر شود

هدیه ی ناچیزی از من به دوست خوبم



دوشنبه سی ام شهریور 1388 |

 
 
 

شهادت امام علی علیه السلام

از ذکر علی مدد گرفتیم
آن چیز که میشود گرفتیم
در بوته ی آزمایش عشق
از نمره ی بیست صد گرفتیم
دیدیم که رایت علی سبز
معجون هدایت علی سبز
درچمبر آسمان آبی
خورشید ولایت علی سبز
از باده ی حق سیاه مستیم
اما زحمایت علی سبز
شیرین شکایت علی زرد
فرهاد حکایت علی سبز
دستار شهادت علی سرخ
لبخند رضایت علی سبز
در نامه ی ما سیاه رویان
امضای عنایت علی سبز

گفت پیغمبر که ادخال سرور
فی قلوب المومنین اما به نور
نور یعنی اتشار روشنی
تا بساط ظلم را بر هم زنی
هر که از سر سرور آگاه شد
عشقبازان را چراغ راه شد
جاده ی حیرت بسی پرپیچ بود
لطف ساقی بود وباقی هیچ بود
مکه زیر سایه ی خناس بود
شیعه در بند بر العباس بود

گر مسلمانی سر تسلیم کو
سجده ای هم سنگ ابراهیم کو
ساقی سرمست ما دیوانه نیست
سرگذشت انبیاء افسانه نیست

جمله ی ادیان زیک دین بیش نیست
جز الوهیت رهی در پیش نیست
خانقاه و مسجد ودیر و کنشت
هر که را دیدم به دل بت می سرشت

ای هزاران شعله در تیغت نهان
خیز و ما را از منیت وا رهان
ای خدا ای مرجع کل امور
باز گردان ده شبم درتور نور
در شب اول وضو از خون کنم
خبس را از جان خود بیرون کنم
سر دهم تکبیر تکبیر جنون
گویمت انا علیک الراجعون
خانه ات آباد ویرانم مکن
عاقبت از گوشه گیرانم مکن


بنگر یک دم فراموشم کنی
از بیان صدق خاموشم کنی
ما قلمهاییم دردست ولی
کز لب ما میچکد ذکر علی
ذکر مولایم علی اعجاز کرد
عقده ها را از زبانم باز کرد
نام او سر حلقه ی ذکر من است
کز فروغ او زبانم روشن است


گر نباشد جذبه روشن نیستم
این که غوغا میکند من نیستم
من چو مجنونم که در لیلای خود
نیستم در هستی مولای خود
ذکر حق دل را تسلا می دهد
آه مجنون بوی لیلا می دهد
جان مجنون قصد لیلایی مکن
جان یوسف را زلیخایی مکن

تقدیم به باباجونم و دوست عزیزم



یکشنبه چهاردهم تیر 1388 |

 
 



یکشنبه چهاردهم تیر 1388 |

 
 

ای فرزند آدم، به حق تو بر من قسم که من تو را دوست می دارم، پس تو را نیز به حق من بر تو قسم که تو نیز مرا دوست بدار....



یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 |

 
 

نگاه به بیکران دوختم نیامدی .

چشم به دیده ئ حسرت گشودم نیامدی.

از دوری تو اشک ریختم نیامدی.

به هر چه شقایق بود از تو شکایت کردم شنیدی ونیامدی.

سخن از عشق گفتم خندیدی و نیامدی.

فریاد کشیدم از غم تنهایی نگاهم کردی و نیامدی.

از عاشق بودن ناله کردم ولی تو باز نیامدی.

تنها چیزی که از تو آموختم این بود

 با بغضی به عشقمان وفادار باشیم



دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 |

 
 



دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 |

 
 
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد ، باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد ، يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم ، ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت ، من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب ، شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ ، همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن ، لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است ، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است ، تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم ، سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد ، چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم ، بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ، حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم ، اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت ، اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد ، يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم ، نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم ، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ، بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم


دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 |

 
 

هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشاش

زل بزن تا عشقو تو چشاش ببینی...اگه نگات کرد

عاشقته...اگه خجالت کشید برات میمیره...اگه سرشو

انداخت پائین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو

میمیره.......

 



دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 |

 
 
بیا به خلوت بی ماهتاب من بگذر

                                      به شامه تار من ای افتاب من بگذر

کنون که دیده ام از دیدن تو محروم است

                                     فرشته وار شبی را به خواب من بگذر

نگاه مست تو را ارزو کنان گفتم

                                     بیا به پرتو جام شراب من بگذر

اگر که شعر شدی بر لبان من بنشین

                                     اگر که نغمه شدی از رباب من بگذر

فروغ روی تو سازد دل مرا روشن

                                      بیا و در شب بی ماهتابه من بگذر

شبی کرم کن و در کلبه ام قدم بگذار

                                     مرا ببین و به حال خرابه من بگذر



دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 |

 
 


سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 |

 
 

تو برو سفر سلامت              عشق من پشت و پناهت

تا تو برگردی گل من                اشک من نذر نگاهت

تو برو سفر سلامت                فکر نکن اینجا غریبی

این منم که وقتی رفتی               میمونم تو بی نصیبی

بی نصیبی از نگاهت                      من از دنیا گرفته

وقتی رفتی تو دل من                    غم غربت جا گرفته

تو برو سفر سلامت                     ای تو آشنای دردم

بی تو تاریکم و تنها                 بی تو خاموشم و سردم

تو برو سفر سلامت                   تو که رنگ  آسمونی

با وجودی که قرار بود                     تا ابد پیشم بمونی

بی نصیبی از نگاهت                        من از دنیا گرفته

وقتی رفتی تو دل من                     غم غربت جا گرفته



سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 |

 
 

عاشقانه

روح خداوند در جانم ، امانت او بر پشتم ، قلمش در دستم و حکمت نامها دانش "ودا" بر لوح دلم ، کائنات در برابرم به رکوع ، ملائک در پیش پایم به سجود و من در ملکوت خداوند ازاد و بر کناره ی دریای اسکیس......

سایه ی فره اهورایی بر بالای سرم افراشته و بالهای نرم جبرئیل در زیر پایم گسترده

 

 

 

هبوط

 



پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 |

 
 

سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است.  نوروز یک جشن ملی است که هر ساله برپا میشود و هر ساله از ان سخن میرود . بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟چرا،هست .مگر نوروز خود را تکرار نمیکنید ؟پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید در علم وادب تکرار ملال اور است و بیهوده . "عقل" تکرار را نمیپسندد اما"احساس" تکرار را دوست دارد. طبیعت تکرار را دوست دارد. جامعه به تکرار نیازمند است .

نوروز قرن های دراز است بر همه ی جشن های جهان فخر میفروشد  از ان رو"هست" که یک قرار داد مصنوعی اجتماعی یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست جشن جهان است و روز شادمانی زمین و اسمان وافتاب و جوش شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر "اغاز"

نوروز تجدید خاطره ی بزرگی  است. خاطره ی خویشاوندی انسان با طبیعت. هرسال این فرزند فراموشکار که سرگرم  کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده ی خود مادر خویش را از یاد میبرد با یاد اوری های وسوسه امیز نوروز به دامن وی  باز میگردد و با او این بازگشت وتجدید دیدار را جشن میگیرد

فرزند در دامن مادر ،خود را باز میابد و مادر در کنار فرزند چهره اش از شادی میشکفد اشک شوق میبارد فریاد های شادی میکشد ،جوان میشود ، حیات دوباره میگیرد و با دیدار یوسفش بینا و بیدار میشود

نوروز همه وقت عزیز بوده است. در چشم مغان در چشم موبدان و در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان ، همه نوروز را عزیز شمرده اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان گفته اند :"نوروز روز نخستین افرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد  وشش روز در این کار بود و ششمین روز  خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را هورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند"

بی شک روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار افتاب در نخسین نوروز طلوع کرده است و زمان با وی اغاز شده است.

اسلام که همه ی رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد نوروز را جلای بیشتر داد شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار ، از خطر زوال در دوران مسلمانی ایران مصون داشت.

انتخاب علی(ع)  به خلافت و وصایت ، در غدیر خم، هر دو در این هنگام  بوده است و چه تصادف شگفتی!

ان  همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی(ع) و حکومت علی(ع) داشتند پشتوانه ی نوروز شد نوروز که با جان ملیت زنده بود ، روح مذهب نیز گرفت.

                 دکتر علی شریعتی

                         کویر



پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 |

 
 
این روزها جای خالیت را بیشتر احساس میکنم. در خیابان، تاکسی، سر کلاس، در حافظه موبایلم، درست قبل از سفر و دقیقا بعد از رسیدن به مقصد و در میان گریه ... اما هنوز در ترانه هایم هستی ، مغرور و دست نیافتنی، سبز و مهربان، سبز پر رنگ

باور کن خیلی سعی کردم اما به بودن بی تو عادت نکردم
دستهای من هنوز هم بوی دستهای تو را میدهد
شبم با چراغ هیچ خورشیدی روشن نمیشود
ساعت دیواری در لحظه رفتن تو متوقف شده
گلدان اطلسی مادرم مدام بهانه ات را  میگیرد
و نسترن ها هم امسال بهار گل ندادند...
صبح ها را دوست ندارم .دوست ندارم
  به یک روز دیگر بدون دست و صدای تو سلام کنم



چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 |

 
 


چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 |

 
 

   معشوق چون نقاب زرخ بر نمیکشند  

 هرکس حکایتی به تصور چرا کنند

 

      چون حسن عاقبت نه برندیّ و زاهدیست       

آن به که کار خود به عنایت رها کنند

 

  بی معرفت مباش که در من یزید عشق       

اهل نظر معامله با آشنا کنند

 

حالی درون پرده بسی فتنه میرود   

تا آن زمان که پرده برافتد چها کند

 

             گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار            

 صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند

 

           می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب           

بهتر زاطاعتی که بر وی و ریا کنند

 

                    پیراهنی که آید ازو  بوی یوسفم                     

 ترسم برادران غیورش قبا کنند

 

   بگذر بکوی میکده تا زمره ی حضور  

 اوقات خود زبهر تو صرف دعا کنند

 

               پنهان ز حاسدان بخورم که منعمان              

غیر نهان برای رضای خدا کنند

 

حافظ دوام و وصل میسر نمیشود

شاهان کم التفات بحال گدا کنند

 



دوشنبه پنجم اسفند 1387 |

 
 

زجرجدایی...

آخه چه جور دلت اومد تنهام بذاری و بری؟

آخه مگه حرفی زدم ،زخم زبونی من زدم؟

آره همش بهانه بود ،مسئله یار دیگه بود!

دلت هوایی شده بود كارم از كار گذشته بود!

برو با یارت عزیزم رها كن این تن منو...

الهی صدساله بشه عشق قشنگت عزیزم!

اما یه قول بهم بده یارتو تنها نذاری...

كه مثله من اسیربشه ،آواره از خونه بشه...

منم یه قول بهت میدم ،یه روز فراموشت كنم!

قلبمو سنگیش بكنم،عشقتو خاكستر كنم!

اگه یه روز خواستی گلم كسی رو نفرینش كنی...

بگو كه مثله من بشه ،زجر جدایی بكشه!!!



پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 |

 
 
  شبی خواب دیدم درطول ساحل با پروردگارم قدم میزنم.

سراسر آسمان صحنه هایی از زندگی ام را نشان میداد. برای هر صحنه به دو ردیف رد پا روی شن توجه کردم؛ یکی به من تعلق داشت و دیگری به خداوند.

وقتی آخرین صحنه در مقابلم نمایان شد، باز به رد پاها نگریستم.. فقط یک ردیف رد پا باقی مانده بود.

همچنین متوجه شدم که این در بدترین واندوه بارترین اوقات زندگی ام اتفاق افتاده بود. مضطرب شدم و از پروردگار پرسیدم:

پروردگارا، تو گفتی که از هنگامی که من تصمیم گرفتم از تو پیروی کنم، تو تمام راه را با من گام خواهی برداشت، اما من متوجه شدم که در طی سخت ترین اوقات زندگی ام فقط یک رد پا وجود دارد، نمی فهمم چرا، وقتی به تو بیشتر احتیاج داشتم، تو مرا ترک کردی!؟

پروردگار پاسخ داد: فرزند عزیزم، من تو را دوست دارم و هرگز رهایت نمی کنم.

در دوران آزمون ورنج تو، وقتی فقط یک ردیف رد پا می بینی زمانی است كه من تو را در آغوشم می بردم .



یکشنبه ششم بهمن 1387 |

 
 

hot pics romantic kiss photo card jpg



چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 |

 
 
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست / این چه شمعیست که جانها همه پروانه اوست

                     آمدم ای شاه پناهم بده        خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان        دور مران از در و راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم        اذن به یک لحظه نگاهم بده

لشگر شیطان به کمین من است        بی کسم ای شاه پناهم بده

در شب اول که به قبرم نهند        نور بدان شام سیاهم بده

ای که عطابخش همه عالمی        جمله حاجات مرا هم بده



شنبه چهاردهم دی 1387 |

 
 


سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 |

 
 

دلم امشب هوای یار کرده
غم دوری مرا بیمار کرده


چو شمعی روز و شب سوزم ز هجران
بجای اشک خون ریزم به دامان


پرستوی دلم امشب کجایی؟
عزیز خوشگلم پس کی می یایی؟


تو خورشید منی، گرما به من ده
تو امروز منی، فردا به من ده


الا ای اختر شب های تارم
گل امید در فصل بهارم


خدا را شکر گویم من شب و روز
چنین گنجینه ای در سینه دارم


شبی تا نیمه شب بیدار بودم
به قصد فال، حافظ را گشودم


بخواندم شعری از حافظ که گفتا
جدایی سر رسد امروز و فردا


بگفتا شهد کامت باز گیرم
دوباره زندگی آغاز گیرم


به فردا من هزار امید دارم
بدیدارت دقایق را شمارم



سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 |

 
 


سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 |

 
 

 تو را تا بیکرانها

من تو را تا کهکشانها

از زمین تا آسمانها دوست دارم

من تو را همچون اهورا

من تو را همچون مسیحا

همچو عطر پاک گلها دوست دارم

من تو را با هستی خود٬ با وجودم

           عاشقم با خون خود٬ با تار و پودم

                      من تو را با لحظه های انتظارم

         عاشقم با این نگاه بی قرارم

من تو را همچون پرستو

یاسمنها٬ نسترن ها

من تو را با آنچه هستی دوست دارم



سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 |

 
 


سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 |

 
 

 

گفتم تو شیرین منی                   گفتی تو فرهادی مگر

گفتم خرابت می شوم                 گفتی تو آبادی مگر

گفتم ز کویت میروم                     گفتی تو آزادی مگر

گفتم فراموشم مکن                    گفتی تو در یادی مگر



جمعه بیست و دوم آذر 1387 |

 

html>

JavaScript Codes
JavaScript Codes

JavaScript Codes

کدهاي خفن جاوا اسکريپت

کدهاي خفن جاوا اسکريپت

کدهاي خفن جاوا اسکريپت


جديدترين قالبهاي بلاگفا



[Green]
[Bright Green]
[Sea Green]
[Red]
[Magenta]
[Fusia]
[Pink]
[Purple]
[Navy]
[Blue]
[Royal Blue]
[Sky Blue]
[Yellow]
[Brown]
[Almond]
[White]
[Black]
[Coral]
[Olive Drab]
[Orange]